حــس پــرواز ...
بر زمین آمده ام تا پرواز بیاموزم... رهایم نکن، معبودم ...
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت. دانهها عاشق بودند.دانهها توی انار جا نمیشدند. انار کوچک بود.دانهها ترکیدند.انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود. " کافی است انار دلت ، تـرکــــ بخورد .. " " عرفان نظرآهاری " ********************************************* *پ.ن ۱ : موضوع بحث امروز : مغالطـه ! .. نظریه های متفاوتی وجود داره .. بعضی می گن ما ۱۰۰ نوع مغالطه داریم .. بعضی می گن ۸۰ نوع و یعضی می گن ۳۵ نوع .. اخیرا منطقیون به این نتیجه رسیدن که بی نهایت مغالطه وجود داره ! ما امروز ۱۶تاش رو می خونیم که در ایران رایج تره . . . . : مغالطه منشاء .. مغالطه دور مضمر .. مغالطه کنه و وجه .. مغالطه تله گذاری ..... + *پ.ن ۲ : نگران درسامم ... + بچه ها دعا کنین با مریم برسیم طبق برنامه درس بخونیم ...... + یکی از استادمون درباره مدیریت زمان می گفت : بعضیا دوس ندارن بخونن و نمی خونن ! بعضیا دوس دارن بخونن و می خونن ... بعضیا نه این وری هستن نه اونوری !! هم دوس دارن هم حال ندارن !! اینا همون کسایی هستن که ۸۰٪ ترم رو دارن " برنامه ریزی " میکنن . . . !! به اون صورت خوندنی در کار نیست ! " فـقـط " برنامه ریزی ...! یه وقتا از چیزی که هستم میترسم .. میترسم اونقدر که تو ذهنمه بزرگ نشده باشم .. میترسم نکنه همه ی اون اخلاقای بدی که تو دور و بریام بود و من ازشون متنفر بودم ، حالا گریبان خودمم گرفته باشه .... همیشه می ترسم منی که انقد بیزارم از مثلا خود رای بودن و قبول نکردن نظر مخالف خودم ، یهو ۲۰ سال دیگه به خودم بیام و ببینم دقیقا تبدیل شدم به یه همچین آدمی .. همش می ترسم منی که انقد یه دفعه ای از بعضی اخلاقا تو بعضی آدما بدم میاد ، بدون اینکه خودم متوجه بشم ، تبدیل به همون آدم ، با همون اخلاقیات بشم ... همش میترســـــــم . . . بعضی وقتا فقط یه کلمه حرف ، یک کلمه حرفی که زیاد اراده ای تو گفتنش نداشتی ، یا یه قضاوت .. یه نظر دادن بی جا ، یه عملکرد اشتباه .. میتونه همه ی ذهنیتا رو دربارت خراب کنه .. می تونه کلا بریزتت به هم .... کم کم حس میکنی اون حرف و نتایجی که تو خودت و دیگران گذاشته دیگه اونقدرام مهم نیست ! مهم اینه که تو برای چند لحظه تبدیل به آدمی شدی که اصلا قبولش نداری ... برای چند لحظه تبدیل به آدمی شدی که اگه الان جلوی روت وایساده بود تو ذهنت می گفتی : خدا رو شکر که من مثل این آدم نیستم !! اینجور وقتا آدم می مونه بگه قضاوت ادما اشتباه بود .. یا حرف احمقانه ی من ؟! ... همش میترسم .. از دور شدن از اونچه که باید بشم .... یا شاید . . . : از اونـچــه بـایــد " می شــدم " . . . ************************************************ * پ.ن۱ : قلب هممون این روزا ناراحته .. مثل این می مونه که به پدری .. پدربزرگیمون، رسما فحش بدن ! رسما به مسخره بگیرن تمام مقدساتمونو . . . بزرگش نمی کنم به خدا ... بزرگ هـسـت ... ! شاهین نجفی حتی بقیه رپ خونای مملکت خودمونو هم ریخت به هم ! همه رو عصبانی کرد ! .... امیدوارم خدا ، جای تک تکمون ، اون دنیا ازش جواب بخواد .... امیدوارم اون دنیا وقتی با امام هادی(ع) رو به رو میشه - که البته حتی لایقش هم نیست! - اونجا باشم و از ته دل یه نفس عمیق بکشم ... گمونم این اولین باره که دلم می خواد خجالت یکی رو ببینم ...! *پ.ن۲ : امروز بعد از مدت ها وقتی اومدم خونه ، تو فکر بودم . دلـگــیـــ ــر ... بعد مدتها ، دلم سردرد گرفته بود از اینهمه فکـر .. ! دلم می خواست برای چند لحظـــه ، همه ذهنم خلاُ محض بشه ... همین ! بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس میشود بچه ها ! بالاخــره انتظار به سر اومــد ... !! شـــــکـــــــرت خـــــدا جــــــــون !! . . . * توجه : وصل اینتـرنـت حاصل شد البته ... ! " خـوشـبـخـتـی " ، تمام آنچه تو به آن می گویی : " آبــ ـــرو " ! - و من از آن بـیــزارمـــ ... - " بــدبـخـتــی " ، تمام آنچه زندگی ما را غرق " تـنــ ــفـر" کرده و " تـحـمـل یـکـدیـگــر " ، - و تو از آن راضـی هسـتــی ... - نمی دانم چرا این روزها ، همه جا ، حــرف از خوشبختی ماست .. ؟!... **************************************************** * پست نوشت : این پست یه قصه است .. قصه زندگی دو نفر ، که سالهای سال ، از ترس رفتن آبروشون تو در و همسایه و فک و فامیل ، همدیگه رو تحمل می کنن .. قصه زندگی اجباری دو نفر آدم عاقل و بالغ ، که از هم متنفرن ... + نمی دونم چرا ، این روزا هی فکرم میاد سمت این سوال .. اگه دوتا آدم آبرو دار ، بعد از چند سال زندگی مشترک ، از هم متنفر بشن تکلیف چیه ؟.. این مجازات بزرگیه که هر دو محکوم به زندگی کردن با هم باشن .. نه ؟... البته خواهشی که دارم اینه که واقع بینانه بهش نگاه کنین ! می خوام ببینم به نظرتون آیا واقعا ، تو دنیای واقعی ما ، وقتی یکی به کل می برّه از زندگی مشترکش ، اگه بــزنه زیر همه چی .. زیر زندگی و آبروش .. بزنه زیر خوشبختی بچه هاش (چون بچه طلاق بودن همچین خوش نامی هم نیست ..) خلاصه اگه یه نفر بزنه زیر همه چیز ، و در عوض اعصاب و روانش رو نجات بده ! و از شرّ زندگی با مرد یا زنی که هیچ لذتی از در کنار اون بودن نمی بره خلاص شه ، و بره سراغ زندگی ای که آرومش می کنه ، کار درست رو کرده ؛ .. یا کسی که به خاطر حفظ آبرو و اینده بچه هاش ، می مونه توی اون زندگی و شاید 20 ، 30 سال زندگی رو با دعوا مرافعه و عذاب و تنفر ، میگذرونه تا بچه هاش به یه جایی برسن و ازدواج کنن و . . . خلاصه دیگه مسئولیتی در قبال بچه هاش نداشته باشه اما خب ... عملا زندگی خودش رو سوزونده ..و البته با این کار جایگاه اجتماعی و آبروش رو حفظ کرده . . . . واقعا کار درست چیه ..... ؟ . . . + این روزا یکی از دوستام زیادبرام درد و دل می کنه ! * پ.ن 1 : نمایشگاه امسال خیلی خوب بود ! * سایه نوشت : نکنه این همه فاصله ، واقعی باشه ؟ ... هنوز تو فکر حرف اون دفعه ات هستم : نکنه از اول همه چیز اشتباهی بوده ؟... فکرشم مسخرس .... نه ؟ . . . فکــر به اشتباهی بودن همه ی اون لحظه هایی که بهترین دوستــه هم بودیم و .. شاید ، انگیزه ی هـم . . . + هــه .. مـــســــخــــ ــرس . . . ! * رها نوشت : " إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ... " یه حس خاصی دارم .. دیروز یک لحظه حس کردم نکنه خبری از چاپ کتاب و اینا نباشه ... نمی دونم چرا انقد جدی فکر می کنم به اینکه می خوام کتاب چاپ کنم ..... دیروز یه لحظه حس کردم نکنه داستانام .. فقط یه جور حدیث نفس باشه که جز خودم کسی ازشون سر در نمیاره . . . این آخرین قصه ایه که این چند وقت نوشتم ... پریشب .. تا ۲.۳۰ بیدار بودم ... وقتی واسه مریم خوندمش حس کردم اون بنده خدا گناهی نداره که گیج بشه ... شاید مشکل از نوشتن من باشه .... + وای خدایا ... کمکم کن ... نگاه کن فقط به دستهام تا قلمم خوب بشه ... یه جوری که بتونم بنویسم و بنویسم و .... خداجون ! اگر قراره کتابم چاپ بشه ... اگر قراره دعایی که تو روضه پیغمبر کردم بعد ها اجابت بشه ُ من از همین الان به کمکت نیاز دارم .... + تقریبا اولین باره که به این سرعت حس می کنم اعتماد بنفسم داره متزلزل میشه تو این زمینه ... + ... Help me god **************************************** * پ.ن : پنجشنبه تو خیابون شریعتی از ماشین پیاده شدم .. بارون میومد .. یه ۱۰ دقیقه ای وایسادم تا یکی که مسیرش می خورد به خونمون سوارم کنه ! سوار شدم .. بعد از من دوتا مرد درشت .. از اینا که آدم مجبود میشه کنارشون که میشینه بره بچسبه تو شیشه (!) سوار شدن .. جلو هم پر بود ... یه چند دقیقه که گذشت اون مسافر جلویی پیاده شد . برای اولین بار صحنه ای دیدم که رسما ذوقمــو درآورد !! خیلی جدی و بدون هر گونه هماهنگی قبلی ، اون دوتا مردی که کنارم بودن از ماشین پیاده شدن هم زمان گفتن خانوم شما بفرمایین جلو !! سرررخ شدمااا !! کلا حس " هموطن سلام! یکم که رفتیم جلو ، یه آقای دیگه ای سوار شد عقب . یهو دیدیم از بیرون یه پیرمرد پیرزن دااااد که آهــــای آقا صبر کن !!!! دیروز سوار یه تاکسی شدم دیدم در حال تعقیب و گریزه ! داشت یه اتوبوسو تعقیب میکرد ... ! واقعا هیجان انگیز بود ... بعد فهمیدم وسایل یه خانومه که یکی از مسافرا بود جا مونده بود تو اتوبوسه ... راننده ام پــیــــگـــیر !! انقد رفت دنبالش تا نگهش داشت !! خانومه کشت خودشو انــــقد که هی دعا کرد واسه راننده .. آقا خدا خیرت بده .. خیر از جوونیت ببینی ... الهی به حق جدّم .. به حق ۵ تن به هر چی می خوای برسی ...... + داشتم فک می کردم خب کشورای خارجی خیلی چیزای خوب دارن .. خیلی پیشرفتا .. تکنولوژیا ... اما خب روابط اجتماعی اونجا بر اساس منافع افراده ... یعنی اونها معتقدن اگر کمک کردن به یه نفر ، برای خودشون منفعتی داشته باشه ، باید کمکش کرد ... اگر نه .. دلیلی وجود نداره ... اینی که می گم بد گویی یا تعصب نیستااا ! + شـــ ــکــرتــــــــ .. برای اونچه بهمون دادی و ... شاید اونطور که منصفانه اس ، قدرش رو نمی دونیمـــ ... دوشنبه .. برنامه روز معلم و شب شعر و با هم یه جا گرفتیم . بچه ذوق کرده بودن حسابی ..! دادیم یکی از بچه ها یه قسمتایی از سوره شعرا رو خوند .. بعد بالافاصله من ترجمشو خوندمو بعدم متن خودم ... آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسى فرود مىآيند كه [دزدانه] گوش فرا مىدارند و بيشترشان دروغگويند و شاعران را گمراهان پيروى مىكنند آيا نديدهاى كه آنان در هر واديى سرگردانند کــسی که حرف منو نمی فـهــمــــه . . . . نـمــی فـــهـــــمــــــــ ــــــه دیـگـــــــه .. کـســی کـه مـنــو قـبــول نـداره . . . . قـــــبــــــــول نــداره دیــگـــــ ـــــه ... - و بـــالــــعــــکـــس ...! - چــــرا یـه وقــتــــا دلـمـــون می خــواد هـمـه رو مــثـل خودمون کنـیــم ؟!... - یا بـهـتــره بـگم : " فــکــــر " هــمــــه رو .... - *************************************************** * پ.ن۱ : جشن روز معلم نزدیکه ... بـــــی نـهایـت سرمــون شـلوغـــه .. !! + اردو ی سوما خوب بود .. ! شب خوابی تو لواسان !!! خوش گذشت .. * پ.ن۲ : خــییییــلی شرمندم که نرسیدم بهتون سر بزنم ... جبران می کنم ..... قول ... تغییر آدما .. اشتباهاشون .. گاهی می تونه آدمــو داغون کنه . . . به خصوص اگر اون اشتباه رو آدمی مرتکب شده باشه که دو سال .. که یکی از نزدیک ترین دوستاته ... که وقتی اسمش رو روی صفحه ی گوشیت می بینی .. خوشحال میشی .. که برات مهم باشه . . + یعنی اشتباهات منم کسایی رو اینهمه به هم میریزه .... ؟! *************************************************** *پ.ن۱ : فارسی رو پاس میدارم .. هر جا نوشتم sms همون " پیامک " بخونین .. شرمنده زبان فارسی دیگه ... *پ.ن۲ : وقتمون خیییلی کمه برای جشن روز معلم ... خدا خودش کمک کنه .. !! * پ.ن۳ : من تا حالا فک می کردم فقط به بچه ها تذکرات انضباطی میدن !! امروز مشاور سوما اومد گفت این نکاتیه که تو اردو باید در نظر داشته باشین ساجده جون !!! گفتم چــــشــــــم !! خیالتون راحــــت !!! اردوی شب خوابی .. بچه های اول راهنمایی .. خدایا چــــقدر اینجا همه چی بوی خاطره میده ... دلتنگ نیستم ... آخه واقعیت دوره راهنماییم با اینکه خوب بود .. خوش گذشت .. اما اصلا ایده آل نبود ... دیشب بالا سر هر کدوم از بچه ها که میرفتم سر و صدا می کردن و شلوغ بازی در میاوردن که : " خانوووووم !! بیاین پیش ما بخوابییییییــن منو عجیــــب بردن به شب خوابیا خودمون تو مدرسه .. دیشب .. تو تاریکی نماز خونه ... وقتی ساعت ۱.۳۰ شده بود و مشاور بچه ها به زور مجبورشون کرده بود بخوابن چون ۶ صبح باید بلند می شدن .... وقتی بین ۶ ،۷ تا از بچه های کوچولو و معصوم دراز کشیده بودم و خیره خیره سقف رو نگاه می کردم...(... دیشب یه لحظه به خودم گفتم .. : " چــــــــــــــــــقـــدر طول کشید تا برسم به الان ... به الان که به راحتی میتونم از زندگیم ... از روز ها و لحظه هام لذت ببرم .... روزی ۳، ۴ تا برنامه بذارم ... همش تو اتفاقای تازه و هیجان باشم .. همش دنبال چیزایی که دوسشون دارم باشم ... چـــــــقدر روزایی رو گذروندم که وقتی همه ی دور و بریام داشتن خوش می گذروندن .. من ذهنم درگیر بوده .. دلگیر بودم .... امروز صبح .. وقتی بین خانومای کادر نشسته بودم و داشتم صبحانه می خوردم و همه از اتفاقای دیشب می گفتیم و می خندیدیم .... یه لحظه حس کردم مثل یه جاسوس دو جانبه دارم عمل می کنم !!! + چند وقته همش حس می کنم " بزرگ شــدنــم " ... موقـتــیــه ... انگار قراره بعد از یه مدت ... دوباره برگزدم مدرسه دوباره بشم دانش آموز و ... برای دوستام تعریف کنم تو بزرگی چه اتفاقایی افتاد .......... + الان که فک می کنم ... گاهی هم دلم تـنــگـــــــــــ اون روزا می شــه ... گـــــاهــــ ـــــــی . . . + خیلی شـــکـــرتـــــــــ خــدا جـــ ـــون . . . ******************************************** * پ.ن۱ : چطور یه پسر در سن ۱۸ سالگی دانشگاه قبول میشه .. بعد از شروع ترم " از شهرشون " میاد دانشگاه سراسری تو " تهران " ... در حالی که یه نامزد ۱۵ ساله تو شهرشون داره ؟! ... * پ.ن۲ : اون روز که رفتیم دبیزستان با دوستم ... اندازه ۱۰ دقیقه وایسادیم با یکی از سوما حرف زدیم ... همون موقع بود که خانوم.م ( غلط نکنم .. بدجوری پدرشو می خوان در بیارن . . . * دلنوشت : دقیقا از دیروز صبح .. چشماشــو یادم رفـت ... باز هم تو ، غریـبــه ... چشم در چشم من می نشینی .. می گویی و می خندی و ... سر جایت هستی .. ! تـردید چشم هایم را می بینی یا نه ، نمی دانــم ... تنها چیزی که می دانــم این است : دیشـب .. چــشــم هایــم ، سـخــت غرق " تـردیـد " بـودنـد . . . انگار دلـم می خواسـت - به زور - ، از جا ، بلندت کند ... بـکـشــانـد ... - چـشم بسـته - ، تـو را بـنـشــانـد در میان چـشــم هـایـم ... نمـی دانـم چـرا دیـشـب .. لـب هایـم ، مـدام برایت دعا می کردند ؟ ... با چـشـمهای خودم ، " الـتمــاس دلـم " را به درگاه مـعـبــود ، می دیــدم ... دیشب ، در میان تـمـام هرج و مرج های شبانگاهـی .. دلــ ــم ، بــاز در جواب " طلبــــ " ، - در جواب " هفت خوان عـشـق " – فـقـط .. شــانـه بالا انداخت .. و در میان تـردیـد های یـک غریـبــه ، رهـایــم کـرد . . . هــــان ای غــریــبـــــه ! نگاهم کــن ! می بـیـنـی ؟ .. " تــردیــد " ، ایـــــن هـمــه ، آزارم میدهـد .. . . . --- باز هم این سوزش ، دلـم را لـرزانــد . . . اصــــلا .. دیـگــر ، چـ ــشـ ـمــ هـایـتــــــ را بــبــنــ ـد ! . . . ************************************************* * پ.ن1 : این متن رو یکی ، دو هفته پیش نوشتم .. امروز که دوباره خوندمش ، احساس کردم خییییییلی یه حالی بودم اون روز ... !! ( فکر بد اکیدا ممنوع !! * پ.ن2 : چطور یه نفر می تونه تحمل کنه تو زندگیش اییییـــن همه آدم ازش تـنـففففـــر داشته باشن ؟؟! پنجشنبه با چندتا از دوستام رفته بودیم دبیرستان سر بزنیم ... خوب بود خب خاطره هامون زنده شد .. دلمون تنگیده بود کلا .. با دانش آموزاشون حرف زدیم .. مشاوره درسی و اینا ! ... آخرسر که می خواستیم بریم چـــنـــااان خانوم" م " یعنی فقط خدا رحم کنه به آخـــرت این آدم . . . * پ.ن3 : امسال تولد خواهرم ، خیییییلی خوش گذشت !! از اون خاطره ها که محالــــه یادمون بره ..! - شـکــرت خـدا جــووونی ..! – * پ.ن4 : دوشنبه ی هفته قبل ، اومدن اینترنت رو وصل کنن ، کسی خونمون نبوده .. رفتــن ... حالا تا قرار بعدشون با بابام کی باشــه ؟ . . . 
![]()
![]()
![]()
سوت می کشه سر آدم !!
مغالطه فی نفسه یعنی چیزی ، طوری نشون داده بشه که واقعا نیست !! نشستیم براش انواع بریدیم .. دسته بندیش کردیم . . . !!
خوب و بدش رو کاری ندارم ... فقط عجیب بود واسم ...!
+ البته واقعا درس منطق رو دوس دارمااا .. !!![]()
مقدار کمی وقت دارم ومقدار زیادی درس ... !
خیییییلی فاجعس آدم ترم اول بیفته درسی رو ... ![]()
![]()
![]()
![]()
اصلا هم که منظورش ما نبودیم ...!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست !
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
اصلا منظورم این نیست که بیایم شعار بدیم : وااای ! نه معلومه که نباید با هم زندگی کنن ..!! حق یک انسان اینه که برای زندگیش تصمیم بگیره و . . . ! ![]()
![]()
![]()
![]()
... اینا اثرات اون حرفاس ...!
ولی جدا نظرتون رو بگین برام .. کمک خوبی برای اون دوستم میشه حتما ...![]()
به قول مریم خریدامون هدفمند شده بود !
برعکس سالای قبل که فقط میرفتم تو بخش ادبی شاااایــد یه کتاب شعر خوب پیدا کنم ..
یا مثلا یه تیتر هیجان انگیز که رو جلد یه رمان میدیدم می خریدمش
، امسال دقیقا میدونستم باید چه تیپ کتابایی رو بخرم ! درباره رشتم .. یا درباره چیزایی که تازه امسال حس کردم دوس دارم دربارشون بیشتر و تخصصی تر اطلاعات داشته باشم .. شدیدا مفید بود خلاصه .. - خدا رو شکر البته ! – ![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
البته تقریبا مطمئنم که زود خوب میشما ...
ولی خب .. حس خوبی نیست دیگه . . . ![]()
![]()
![]()
![]()
" یا مثلا " غیرت ایرانی درود بر تو !
" یا یه چیزی تو همین مایه ها بهم دست داد ! ![]()
برگشتم دیدم خانومه دولّا شده از زیر ماشین موبایل اون پسره رو دراورده که بهش بده !! پسره کللللی تشکر کرد ! یعنی اگه موبایلش که افتاده بود رو زمین رو کسی نمی دید رسما له شده بود گوشیش زیر لاستیکای ماشین !
مـــنــــــــــــو میــگـــی !!
(اشک شوق!) ![]()
![]()
![]()
![]()
مخصوصا تو اون تراااافیــــــک !! ![]()
مـــنــــــــــــو میــگـــی !! ![]()
![]()
![]()
از کسی که علوم اجتماعی خونده بپرسین ... همین جواب رو بهتون میده حتما ! ![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
صبح یکی از بچه های اول اومد بهم یه کیسه ی کوچیک سفید داد . گفتم این چیه ؟! گفت یکی از بچه هامون داده خانوم ! گفته نگم اسمش چیه !!
کیسه رو باز کردم .. یکی از بچه ها خودش برام یه کارت درست کرده بود . . . شناختمش ... ![]()
چقد دوست داشتنیه وقتی پیش ادمایی هستی که پاک پاکن . . . ![]()
انقد دویدم اون روز که حد نداره !! همه چی داشت قاطی پاطی میشد !!
تاتر اولا .. نمایشنامه رادیویی سوما .. کلیپ دوما .. متنایی که قرار بود بین برنامه بیان بخونن بچه ها یکی یکی .. مشاعره ... قران اولش ... متن خودم !! فک کنین متن مجری هنوز تا ۱.۲۰ دقیقه تموم نشده بود !! اونوقت ۱.۳۰ برنامه شروع میشد !!!
با چنان سرعتی تایپ کردم که حد نداشت ...!!![]()
صدها و هزارها شعر و نای دل ، گره خورده به گره تاریخ ، وزن و زبان و تخیل ... یک حس ناگهانی و هجوم![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
خدایی منظره هاش عالی بود ... ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته به عنوان یه مربی .. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتم خودمو می کشتم که وقت جووور کنم بیام مدرسه واسه تمرین تو این هفته .. الان اومد مشاورمون با خنده گفت : " خـــب ! چهارشنبه ام که تـعـطــیـــــله !!!
!! " قیافم دیدنی بود واقعا !! ![]()
![]()
![]()
یه برگه دراورد ... !!
بیچاره می دونه من اوصولا پایم بچه ها هر شیطونی ای خواستن بکنن !! ![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
دبیرستانو ترجیح میدم کاملا ... - و البته دانشگاه رو به جفتش ترجیح میدم !!
- اما ... دیشب به عنوان یکی از مربی های مدرسه مونده بودم مدرسه با بچه ها ... چــــقدر اینجا دلا صافه .. چقدر همه چی روشنه .. چــــــقدر اینجا امید هست .. آینده هست ... خوشحالی هست .... اینجا هنوز افسردگی و غم و غصه و گرفتاری و گرگای جامعه و گرونی و ..... ایجا این چیزا هیچ مفهومی نداره .. ![]()
!! ... !!
"![]()
![]()
.... خوابم نمی برد خوو ...
.. آخه چقد مگه پیش میاد من اون ساعت بخوابم اخــــه ؟؟!
) وقتی همه جا ساکت بود ... یاد آخرین شب خوابیمون افتادم ... یادمه خوش گذشت اما آخرش خراب شد ... ![]()
"
انگار منم دیشب جزو اون دانش آموزایی بودم که می خواستم یواشکی و دور از چشم مشاور تمبر هندی بخورمو هسته هاشو بذارم زیر بالشم .... !
انگار منم می خواستم هر جوری شده امروز صبح معلمامو راضی کنم بذارن فقط ۵ دقیقه چشامو بذارم رو هم ... !!
![]()
![]()


![]()
نــه که زیاد عجیب باشه .. ولی خب ... نمی دونم چرا .. ولی با محیطی که از دانشگاهامون سراغ دارم .. به نظر ریسک بالایی میاد . . . به خصوص اگه پسری باشه که از نظر ظاهری هم معقول باشه !!
![]()
![]()
) سر رسید ... الان اون دختر سومی پیام داد : دیگه هیچوقت پاتو مدرسه نذار ! الان مامانم مدرسه است ... !!
![]()
حیف که هر کاری بخوایم بکنیم براش فقط اوضاعش بدتر میشه . . . ![]()
......... (
)![]()

جالب بود واسم .. !
پای درد دل یکی از دوستام نشسته بودم ، وقتی حرفاش تموم شد ، فکرم پر شد از این حرفایی که نوشتم ..!! دلم اساسی سوخت براش اون روز ...
)
اصلا چطور همچین آدمی شبا سرش رو میذاره زمین ؟؟! ...![]()
( : بوووووووووووووووق !!!![]()
) زد تو حالمون که حد نداره !!! یعنی احدی تو کل پایه ی ما وجود نداشت که از این بشر متنفر نباشه ! ...
صداش که میاد هممون عصبی میشیم اصلا .. !
هنوز که هنوزه هم هیچکس تو هیچ دوره و پایه ای ندیدم که این تنفر تو وجودش بعد گذشت چند سال یکم تـعـدیـل شده باشه !!
متنفرم از اینکه وقتی میریم سر بزنیم .. که مثلا خوشحالشون کنیم
....(!!)
میاد با لحن تــنــــد .. با داد و فریاد ، جییییغ میزنه میگه کی به شما اجازه داد بمونین مدرسه ؟؟ .. ![]()
شما که دیگه اینجا دانش آموز نیستین ! ..![]()
شما هنوز نمی فهمین که باید به قوانین احترام بذارین ؟! ...![]()
![]()
... چنان حــرصم گرفت که وقتی حرف میزد حتی یک لحظه ام نگاش نکردم !
، وقتی ام گوشی موبایل یکی دیگشون زنگ زد و یه وقـفـه افتاد وسط نـطـقـش ، تا اومد نفس تازه کنه واسه ادامه دعوا کردناش ، با دوستم گذاشتیم رفتیم ! ![]()
همین آدم سال کنکور خییییلی از بچه ها رو به شددددت اذیت کرد .... خیلی ها رو شنیدم که می گن عمــرا حلالش نمی کنن . . . ![]()
هم به ما ، - که خودمون مهمون بودیم البته !
- هم به بقیه مهمونا ، هم به خودش ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
» حـتـی از خــودمـــ همــ . . .
» بالاخــــــــــره وصـــل حاصل شـــــــد . . . !!
» حـــــرفـــــــــــــ خـوشــبـــخــ ـــتــــــی . . .
» تــعـــقــ ــیـبــــــ قـدمــ هـای یـکــــــ " پــــر غــــرور . . . "
» دوشـنــبـــه .. ســه شـنــبــــه .. چـهـارشـنـبــــ ــــه !!
» آنـتــی پــســـ ـــت ...
» خـاکـســتــ ـــر هـای .. اشـتــبـــاهــی . . .
» بـزرگـــــ شـدن .. از نـــوع مـوقـتــی ... !
» چـشـمــ هـایـتـــــــ را بـبـنــد ، غــریــبــ ـــــــه .. !
| Design By : RoozGozar.com |


